X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1382


من به تو خندیدم    
چون که می دانستم
تو به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که باغبان همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک٬ لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم 
چه می شد که اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت
؟