X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1383

                                © H. Armstrong Roberts/NT3709184
امروز ...نه نه دیروز یه وب باحال پیدا کردم.البته به نظره من که باحال بود حالا شماهارو نمیدونم.من خودمم پیداش نکردم از تویه مجله ی چلچلراغ  پیدا شد.خیلی جالبه.ماجراهای یه مامانه که از بچه هاش می نویسه.من بهش لینکم دادم.سمت راسته صفحه رو ببینین می تونین پیداش کنین.اگه نخواستین زیاد زحمت بکشین اینجا کلیک کنین.اینم یه تیکه از وبه :(محض اطلاع بگم که آلوشا اسم مستعار پسره شونه و ناشا اسم مستعار دخترشون )
حرفای خوب خوب
بچه‌ها سر یه ماشین، دعواشون شده بود. یه کمی صبر کردم تا با هم به توافق برسن. بعد دیدم که آلوشا داره از زور بازوش استفاده میکنه و کمی هم، فقط کمی! بد و بیراه میگه.
داشتم ظرف میشستم. بهم برخورد. فکر کردم لابد همین جوریاس که بعدا پسرا زورگو میشن و فکر میکنن میشه با زدن و حرف ناجور کار خودشون رو جلو ببرن. با عصبانیت شیر آب رو بستم و دستم رو با پیش‌بندی که بسته بودم خشک کردم و رفتم توی اتاق و با ناراحتی سر پسرم داد زدم: «دفه آخرت باشه که خواهرت رو میزنی و بهش حرف بد میزنی. اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه ببینم که از این کارا میکنی کاری میکنم کارستون.» و در تمام مدت انگشت اشاره‌مو هم تکون میدادم که مثلا تاثیر حرفامو بیشتر کنم.
آلوشا اصلا جا نخورد. اومد گناه رو گردن خواهرش بندازه: «خوب آخه این ماشین مال منه!» گفتم: «حالا هر چی. این دلیل نمیشه که خواهرت رو بزنی.» شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «خوب چیکار کنم پس؟» گفتم: «با زبون خوش مادر. با حرفای قشنگ. بلدی؟» گفت: «بلدم.» و روشو کرد به ناشا و گفت: «کباب کوبیده من! اون ماشین رو بده به داداشــــــی.»